فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
175
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
« امْرٌ ذُو بَال » : امر پر اهميت ؛ « مَا بَالُكَ » : تو را چه مىشود ، شكيبائى ؛ « طويلُ الْبَالِ » : شكيبا ، - ( ح ) : گونهاى حوت ( نهنگ ) بى بال و بى دندان كه بجاى دندانها مادهاى سفت بر لثه دارد كه به آن ( البَالِين ) اطلاق مىشود . درازى اين نهنگ گاهى به بيش از 25 متر مىرسد . اين واژه لاتينى است . بَالَى - مُبَالاةً و بِلَاءً و بَالَةً و بَلًا [ بلي ] الأمرَ و بالأمرِ : به آن امر اهتمام ورزيد و مشغول شد . البالَة - [ بول ] : شيشهى دارو ، عطر دان ، - ( ت ) : يك عدل بزرگ از پارچههاى بافته شده كه محكم آن را بسته باشند - اين واژه ايتاليائى است - البالِد - ج بَلَدَة : آنكه در مكانى اقامت داشته باشد . بالَصَ - مُبَالَصَةً [ بلص ] هُ : بر او برجست . بالَطَ - مُبَالَطَةً [ بلط ] هُ : او را رها كرد و از وى گريخت ، - فِى امُورِهِ : در كارهاى او كوشش بسيار كرد . البالْطُو - ج بالْطَات : پالتو كه در زمستان بر روى جامهها پوشند - اين واژه هلندى است - بالَغَ - مُبَالَغَةً و بِلَاغاً [ بلغ ] في الأمرِ : در آن كار بسيار كوشيد و كوتاهى نكرد . البالِغ - نافذ ؛ « امْرٌ بالِغٌ » : كارى كه به حد كمال رسيده ، دَرْك كننده ؛ « غُلَامٌ بَالِغٌ » : جوانى كه به سن بلوغ رسيده ؛ « جَارِيَةُ بَالِغٌ و بَالِغَةٌ » : دخترى كه به حد بلوغ رسيده . البالُّو - پيست ، جاى رقص ، جشن رقص - اين واژه ايتاليائى است - البالُوعَة - ج بَوَالِيع و بَلَالِيع : چاهك يا اگو كه آبهاى آلوده و چرك در آن ريخته شده و يا از آن مىگذرد . البالُون - بالن ، توپ بازى - اين واژه فرانسه است - البالِي - [ بلي ] : كهنه ، پوسيده ، عتيقه . البالِيُونْتُولُوجيا - دانش شناخت بازماندههاى جانوران سنگ شده كه از زير صخرهها بيرون آورند و تاريخ آن به صدها مليون سال قبل مىرسد - اين واژه يونانى است - البامْيَا - ( ن ) : گياه باميه كه از رستهى ( الْخَبّازِيّات ) است و شكوفههاى آن زرد رنگ مىباشد . اين گياه پس از پختن قابل خوردن است و اصل آن از هندوستان مىباشد . بانَ - - بَيَاناً و تَبْيَاناً و تِبْيَاناً [ بين ] : آن چيز روشن و آشكار شد ، - بَيْناً و بُيُوناً و بَيْنُونَةً عَنْه : از او بريد و دورى كرد . البان - ( ن ) : درختى است از رستهى ( البَانِيَّات ) داراى برگهاى دراز و گلهاى سفيد رنگ و از آن گونهاى روغن استخراج مىشود . بانَى - مُبَانَاةً و بِنَاءً [ بني ] هُ : با او در ساختمان سازى رقابت كرد و مسابقه داد . البانْطَلون - ج بانْطَلُونَات : شلوار كه ويژهى مردان است - اين واژه ايتاليائى است - البانِي - ج بُنَاة [ يتي ] : فا ، بنا كننده ، سازندهى خانه ، مؤسس امرى از امور خيريه . البانِيَة - ج بَوَانٍ : مؤنث ( البَانِي ) است ؛ « بَني الْبَيْتَ عَلَى بَوَانِيهِ » : خانه را بر روى پايهها و اساس آن ساخت ؛ « حَائِطٌ على بَانِيتَيْنِ » ( ب ) : ديوار مشترك ميان دو خانهى بهم چسبيده ، و در زبان متداول به آن ( الكلِّين ) گويند . باهَى - مُبَاهَاةً [ بهي ] هُ في الحُسنِ : در زيبائى بر او فخر كرد . باهَتَ - مُبَاهَتَةً [ بهت ] الرجُلُ : آن مرد دروغ گفت و بهتان زد ، - هُ : بر او بهتان زد . الباهِت - سرگردان ، حيران ، پريده رنگ . باهَجَ - مُبَاهَجَةً [ بهج ] هُ : در زيبائى با او مسابقه داد . باهَرَ - مُبَاهَرَةً و بهَاراً [ بهر ] هُ : بر او فخر فروشى كرد . الباهِر - نورانى و درخشان . الباهِرَة - مؤنث ( البَاهِر ) است ، - ( ن ) : گياهى است از رستهى ( النَّرجِسيّات ) داراى برگهاى درشت و تيغى كه براى زينت كشت مىشود و در عمر خود يك بار شكوفه مىدهد . درخت صبر . الباهِظ - سنگين ، سخت ، گران ، افراط كننده . الباهِظَة - مؤنث ( الْبَاهِظ ) است ، آنچه كه باعث سختى يا آزار باشد ، بلا و آفت . باهَلَ - مُبَاهَلَةً [ بهل ] بعضُهم بعضاً : همديگر را لعنت كردند . الباهِل - ج بُهْل و بُهَّل : چوپان بى عصا ، آنكه سلاحى با خود ندارد ، مرد دو دل و بى كار ، - مِنَ النُّوق : ماده شتر بى پستان بند . الباوْبَاب - ( ن ) : درختى است تنومند كه قطر آن گاهى به هشت متر و محيط دايرهى آن به 24 متر مىرسد . اصل اين درخت از آفريقاى استوائى است و در سرزمينهاى گرم مىرويد . بَايْ - اين واژه تركى است به معناى توانگر يا صاحب خانه و براى لقب مردان به كار مىبرند به معناى آقا . بايَضَ - مُبَايَضةً [ بيض ] هُ : در سفيدى بر او غلبه كرد . بايَعَ - مُبايَعَةً [ بيع ] هُ : با او بيعت كرد ، پيمان بست ؛ « بايَعُوه بِالْخِلَافَة » و « بُويعَ لَهُ بِالْخِلَافَةِ » : خليفه شد و زمان خلافت را بدست گرفت . البُؤْبُؤ - [ بأبأ ] : مردمك چشم ، ميانهى چيزى ، اصل و نژاد . البِئَة - [ وبأ ] : اسم است از ( وَبِئَ الْمَكَانُ ) . البَأج - ماليّات بر گوسفندان ، گونه و شكل ؛ « النَّاسُ بَأجٌ وَاحِدٌ » : مردم از يك گونه و نژادند . البِئْر - ج أبْآر و بِئَار و أَبْؤُر [ بأر ] و الكلمة من المؤنّث : چاه آب ، - الأَرتوازيّة : چاه گود كه آب از آن با فشار خارج شده و فواره سازد . البُؤْرَة - [ بأر ] : منقل آتش ، كورهى آتش ، كانون نور عدسى ، گودال ، ذخيره . البَأْز - ج بِئزَان و بُؤُوز و أَبْؤُز [ بأز ] ( ح ) : مترادف ( الْبَاز ) است . بَؤُسَ - - بَأْساً [ بأس ] : سرسخت و دلير شد .